سلام بچه ها!
راستش اومدم که بگم می خوام بلاگمو حذف کنم.دیگه حوصله شو ندارم.
یعنی نمی تونم چند تا بلاگ رو با هم اداره کنم![]()
هر کس دوست داره می تونه به این آدرس ها سر بزنه:
http://ariyaie2008.blogfa.com/
یا
http://blazingcomet.persianblog.ir/
مرسی![]()
روزهایی که گذشت پر از خاطره بود
زندگی تو دست تو تولدی دوباره بود
دفتر عاشقی من آخرین صفحه ش رو داره
بعد اسم ناز تو کسی رو دوس نداره
پریسا ![]()
پ.ن:اولین پست من با این شعر شروع شد حالا میخوام با همین تمومش کنم!
بهشت و جهنم!!!
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
![]()
![]()
![]()

شریک!!!
در يک شب سرد زمستانی يک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند . آنها در ميان زوج های جوانی که در آنجا حضور داشتند بسيار جلب توجه می کردند.
بسياری از آنان ، زوج سالخورده را تحسين می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
نگاه کنيد ، اين دو نفر عمری است که در کنار يکديگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .
پيرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت . غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد . با سينی به طرف ميزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رويش نشست .
يک ساندويچ همبرگر ، يک بشقاب سيب زمينی خلال شده و يک نوشابه در سينی بود.
پيرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسيم کرد .

سپس سيب زمينی ها را به دقت شمرد و تقسيم کرد .
پيرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نيز از همان ليوان کمی نوشيد . همين که پيرمرد به ساندويچ خود گاز می زد مشتريان ديگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و اين بار به اين فــکر می کردند که آن زوج پيـر احتمالا آن قدر فقيــر هستند که نمی توانند دو ساندويچ سفــارش بدهند .
پيرمرد شروع کرد به خوردن سيب زمينی هايش . مرد جوانی از جای خود بر خاست و به طرف ميز زوج پير آمد و به پير مرد پيشنهاد کرد تا برايشان يک ساندويچ و نوشابه بگيرد . اما پير مرد قبول نکرد و گفت : همه چيز رو به راه است ، ما عادت داريم در همه چيز شريک باشيم .
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پيرمرد غذايش را می خورد ، پيرزن او را نگاه می کند و لب به غذايـش نمی زند .
بار ديگر همان جوان به طرف ميز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند يک ساندويچ ديگر برايشان سفارش بدهد و اين دفعه پير زن توضيح داد: « ما عادت داريم در همه چيز با هم شريک باشيم .»
همين که پيرمرد غذايش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نياورد و باز به طرف ميز آن دو آمد و گفت : « می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟
پيرزن جواب داد : بفرماييد.
- چرا شما چيزی نمی خوريد ؟ شما که گفتيد در همه چيز با هم شريک هستيد . منتظر چی هستيد؟ »
پيرزن جواب داد: منتظر دندان هــــــا !

پریسا ![]()